روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
تابحال رونوشتي در سايت ثبت نشده است.
در وبلاگ‌هاي ديگر:
ليست لينکها
آخرين لينکها
نان و شعر
شعر ِ بي واژه‌
شادي باقي از عكسهايش گفت
اين حرف ها از تو بعيد است سيد علي!
پنج قطعه آسان
گفتگوي استاد شجريان با سي ان ان
همينجوري
چگونه لبخند واقعي را از لبخند تصنعي تشخيص بدهيم؟!
جاودانه ..
تو چون درختي راه مي‌روي، تو چون رودي راه مي‌روي...
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
بدرود
در انتظار شفا
دور دنيا با منصور ضابطيان
حرف هاي همسايه – 57
خيال کن...
جستجو

فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
يک‌شنبه - ۱۵ آذر ۱۳۸۸

از پنجشنبه تا شنبه را به تناوب و در ساعتهاي مختلف بين درمانگاه و بيمارستان گذراندم و به اندازه‌ي کافي جنگ اعصاب و چيزهاي ديگر را تحمل کردم.اين روزها بيماري مادرم همه‌ي ما را نگران حال او کرده است و جالب است که بعد از يک هفته مراجعه به پزشک فوق تخصص و آزمايشهاي مختلف و سونوگرافي و اين حرفها هنوز نمي‌دانيم که بيماريش چيست و ما براي تسکين دردش وقت و بي‌وقت به بيمارستان مي‌رويم تا با تزريق آمپول‌هاي جورواجور کمي از دردش را براي ساعتي تسکين بدهيم.

نکته‌ي جالبتر قضيه اين است که در اين سه روز تعطيلي پيش آمده ازدکتر وقت شناس و وظيفه‌شناس در بيمارستان خبري نبود.

اصولا مثل اينکه در کشور ما شيفت شب يعني که پرسنل درمانگاه و بيمارستان بايد در حال خواب باشند و لابه لاي خوابشان گاهي بيماري را هم ويزيت کنند و تا پزشک محترم از خواب بيدار بشوند نيم ساعت تا يک ساعت طول مي‌کشد تا به حال بيمار اعم از اورژانسي و غير اورژانسي برسند و اصلا مگر کسي که نصفه شب بيمارش را به بيمارستان مي‌برد براي سرگرمي مي‌برد؟ نمي‌دانند که واقعا طاقت مريض به پايان رسيده و درد امانش را بريده که به آنجا پناه مي‌برد؟

ديروز که شنبه باشد به بيمارستان رفتيم البته قبلش به 115 زنگ زديم که به دادما برسد ولي انگار اورژانس نقش اژانس را بازي مي‌کند، نه فشاري گرفت و نه به حرفهاي ما توجه کرد و اينقدر هم عصباني بودند که با اوقات تلخي جواب ما را مي‌دانند و با عصبانيت از ما خواستند که مادرم را به داخل ماشين ببريم و بعد از آن بدون توجه به اينکه بيمار وضعيت مناسبي ندارد چنان با عجله و بي‌احتياط مسير خانه‌ي ما تا بيمارستان را طي کردند که داد مادرم چند بار بلند شد و من به سختي مادرم را بغل کرده بودم که از تخت نيفتد.

وقتي به بيمارستان رسيديم کسي انگار نبود و با اينکه بيماران زيادي در انتظار بودند دکتر مشغول حرف زدن با کساني بود که در اتاقش بودند و انگار نه انگار بيمار اورژانسي رسيده است و بايد به او برسند.ما خودمان رفتيم برانکارد آورديم و مادر را روي آن خوابانديم.بعد از 5 دقيقه منشي دکتر آمد و گفت به خانم بگوييد بيايد پايين تا دکتر ببيند و به پدرم گفت شما برو صندوق فيش بگير و تا وقتي فيش را نپرداختيم دکتر مادرم را نديد و بعد از آن گفت بيمار سنگ کليه دارد بايد راه برود چرا خوابيده است؟

گفتم آقا جان يک هفته است که ما نمي‌دانيم بيماري مادرم چيست و اين همه آزمايش و دکتر هم جوابي پيدا نکرده است شما روي چه حسابي مي‌گويي کليه‌اش ناراحت است؟گفت پزشک اورژانس اينجا نوشته است.گفتم خيلي جالب است ايشان حتي معاينه هم نکرد آن وقت از کجا مي‌دانند که مريض ما کليه‌اش ناراحت است؟

بعد از نگاه کردن به جواب آزمايش‌هاي قبلي و چيزهاي ديگر گفت برايش پتدين که از خانواده‌ي مرفين است تجويز کردم که بزند خوب مي‌شود.گفتم آقاي دکتر اين براي دو ساعت است بعدش چي؟چرا بستري نمي‌کنيد که تحت نظر باشد ؟گفت که من اجازه بستري ندارم.بايد ببريد دکتر خودش دستور بستري بدهد.دوباره فيش و اين حرفها مثل شب قبلش که آمده بوديم تکرار شد و باز هم جالب است که همان آمپول با همان دوز تجويزي تزريق شد اما ديشبش ما 1100 براي آمپول داديم و يک روز بعد 2400 تومان از ما گرفتند.

در همين حال و احوال بوديم که در اتاق کناري ما بيماري ايست قلبي کرد و انترنها داشتند با شوک و ماساژ به او مي‌رسيدند.چيزي که خيلي ناراحتم کرد اين بود که دو نفري که داشتند تنفس مصنوعي مي‌دادند و مشغول احياي مريض بودند با همديگر حرف مي‌زدند و مي‌خنديدند.خيلي ناراحت کننده بود وخيلي از آن آدمها بدم آمد.هرچقدر هم که اين صحنه‌ها عادي و تکراري باشد باز جان يک انسان در ميان است و اصلا درست نيست که اين قبيل مسايل با شوخي و خنده همراه باشد.

توي سالن انتظار هم  عده‌اي مشغول تماشاي بازي سپاهان و استقلال بودند و همين که سپاهان گل دومش را زد همزمان صداي جيغ و فرياد همراهان بيمار ايست قلبي و  شادي تعدادي از جمعيت حاضر در سالن براي گل زده‌ي سپاهان بلند شد.چه تضادي و چقدر احمقانه که ديگران ارزشي براي ناراحتي مردم قايل نيستند.

همراهان بيمار فوت شده هم حسابي آنجا را شلوغ کرده بودند و در آن حال هم خب اصلا نمي‌شود انتظار داشت که رعايت بيماران ديگر را بکنند.طفلک مادرم در حالت درد و خلسه‌ي تزريق مرفين اشکهايش درآمده بود. وقتي کنارش بودم سرش را نوازش مي‌کردم. با صداي ترساني مي‌گفت من هم مي‌ميرم ميدانم که همين جا مي‌ميرم و من دلداريش مي‌دادم.واقعا وضعيت عجيب و بغرنجي پيش آمده بود و خيلي از اين وضعيت ناراحت بودم.بعد از نيم ساعت مادرم را برديم منزل و خدارا شکر با اينکه باز هم درد دارد و از درد زياد نمي‌تواند بخوابد ولي کارش به جايي نرسيد که به بيمارستان ببريمش.اين هم از مزاياي وضعيت درماني ماست که همراهان بيمار آرزو مي‌کنند کارشان به دکتر و بيمارستان نرسد.


تعداد مشاهده: ۲۷۳ - نظرات بازديدکنندگان: ۴
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 4 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=198
نظرات بازديدکنندگان
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
ريحانه
سه‌شنبه - ۲۴ آذر ۱۳۸۸
سلام و اول از همه اميدوارم حال مادر محترمتان رو به بهبود باشد . با خواندن اين نوشته غمگين شدم به خاطر شما که بيمارتان را ناديده گرفتند و بخاطر خودم که هنوز از فشار و خستگي ۳۰ساعت کشيک در اورژانس بعد از ۶ساعت خواب هنوز بدنم درد ميکند . خواندن نوشته شما درد داشت . براي من که مي دانم حق با شماست . درد آشنايي که هر بار در هر کشيک هر پزشکي حس مي کند . شما حق داري . حق مسلم بيمار همدردي و توجه و احترام است که اگر غير از اين باشد نام پزشک معنا ندارد ولي کاش قبل از محکوم کردن انترن و پزشک کشيک به بي تفاوتي و وظيفه‌نشناسي ميدانستيد ۲۴ ساعت کشيک يک روز در ميان و گاهي حتي بدون حق و فرصتي براي خواب و غذا در محيط بيمارستان چه مي کند با من که در فرصت کوتاهم براي استراحت در تنهايي اشک مي ريزم  که شما لبخند تلخ مرا  ببيني و به سرخوشي و بيرحمي محکومم کني . من هم خسته مي شوم . من هم گرسنه مي شوم . من هم مريض مي شوم . ما همه حق داريم ولي به جاي اينکه تاوان اين حق پامال شده را سيستم معيوبي  يدهد که ما را اينگونه بهم وصل کرده ما تاوان مي دهيم . من با احترام  ، به خاطر عشق و همدردي و توجهي که حق شما بود و به شما داده نشد معذرت مي خواهم . من ديروز با تني که از تب مي سوخت در حال نفس دادن به هموطن بيمارم آرزو نکروم هموطنانم «کارشان به دکتر و بيمارستان نرسد » ‌آرزو کردم خدا سلامتي را از هر کسي گرفت وسيله ي باز پس گرفتنش را نيز آنطور که شايسته ي شان انساني است در اختيارش بگذارد .

کوروش رنجبر
خانوم ريحانه ي عزيز سلام
خيلي ممنون كه وقت گذاشتيد و يادداشتم را خوانديد و نظرتان را نوشتيد.من هم چه در فاميل و چه در بين دوستان كساني را دارم كه يا پزشك هستند و يا پرستار و به مشكلات كارشان هم آگاهي دارم. باور كنيد براي اين قشر از مردم كشورمان خيلي هم احترام قايل هستم و يادداشت من هم فقط حس همان روزم بود و اگر توهيني در آن ديديد اين من هستم كه بايد عذر خواهي كنم و خواهش مي كنم اين را از من بپذيريد كه اصلا قصد توهين نداشتم ولي مثل آنكه آن روز همه چيز بر عليه ما بود و قرار بود كارها طبق روال پيش نرود و خب اين را مي دانم كه كار دنيا همين است و اصلا نهايت خودخواهي است كه انتظار داشته باشيم همه چيز در خدمت ما باشد ولي فكر مي كنم انتظار زيادي نيست كه اگر نيازمند توجه پرسنل بيمارستان يا درمانگاه باشيم و گاه اين قدر بي تفاوتي مي بينيم كه آرزو مي كنيم كارمان به دكتر نرسد.ممنون از شما خانوم ريحانه.
امکانات: Email Website

آرش فرزام
سه‌شنبه - ۲۴ آذر ۱۳۸۸
سلام کوروش جان
اين تجربه رو داشتم و عميقا مي فهمم چي ميگي. براي مادر عزيز آرزوي سلامتي هرچه سريعتر دارم. آدم اينجور مواقع تنهايي رو با تمام وجود حس مي کنه. انگار بين يک سري آدم کور و کر هستي. با اينجال اگه کاري از دست ما بر مياد دريغ نکن رفيق

کوروش رنجبر
سلام آرش جان
مرسي عزيز.ممنون از تو و خوبيهايت.لطف داري.
امکانات: Email Website

آريا
سه‌شنبه - ۱۷ آذر ۱۳۸۸
خوش‌حال‌م که مامان بهتره حال‌ش. اگه کاري از ما اين‌جا برمي‌آد حتمن بگو.
+
و با اين‌که باهات موافق‌م ولي دور و بر خودم کسايي رو سراغ دارم که پيش از پرستار يا جراح مغز و اعصاب بودن‌شون انسان‌ن. باور کن. اين‌جور آدما دلايل ادامه دادن‌هاي من‌ن

کوروش رنجبر
سلام آريا جان و ممنون براي لطفت.همين كه گفتي براي من كلي ارزش دارد.آريا جان همه ي ما بدي هايي داريم كه خودمان نمي بينيم و لازم است كه دوستي به ما بگويد تا به فكر چاره باشيم و من هم مثل تو منكر دكترها و پرستارهاي خوبمان نيستم.مرسي عزيز.
امکانات: Email Website

نينا
دوشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۸۸
الهي! عجب اوضاعي داريم ما. خيلي اون صحنه شوک ناراحت کننده بود. ولي خوشحالم که حال مادرت بهتر شده.  smile

کوروش رنجبر
مرسي نينا جان.آره ديروز خيلي بهتر بود من هم خوشحالم.شاد باشي عزيز.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 
لينک دوستان

امکانات
ليست لينک دوستان
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۲۳۵۷۱۱ صفحه
مشاهده امروز: ۲۸ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۸ آبان ۱۳۸۸
تعداد: ۲۸۴۵ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۹ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۱ شهريور ۱۳۸۸
تعداد: ۱۳۶ نفر
نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
درباره ما
خروجي هاي اطلاعات
تبليغات
مغز مادرم

مجموعه شعر مغز مادرم/ نشر اکنون/ تهران/ ۱۳۸۰

مراجعه به: