از پنجشنبه تا شنبه را به تناوب و در ساعتهاي مختلف بين درمانگاه و بيمارستان گذراندم و به اندازهي کافي جنگ اعصاب و چيزهاي ديگر را تحمل کردم.اين روزها بيماري مادرم همهي ما را نگران حال او کرده است و جالب است که بعد از يک هفته مراجعه به پزشک فوق تخصص و آزمايشهاي مختلف و سونوگرافي و اين حرفها هنوز نميدانيم که بيماريش چيست و ما براي تسکين دردش وقت و بيوقت به بيمارستان ميرويم تا با تزريق آمپولهاي جورواجور کمي از دردش را براي ساعتي تسکين بدهيم.
نکتهي جالبتر قضيه اين است که در اين سه روز تعطيلي پيش آمده ازدکتر وقت شناس و وظيفهشناس در بيمارستان خبري نبود.
اصولا مثل اينکه در کشور ما شيفت شب يعني که پرسنل درمانگاه و بيمارستان بايد در حال خواب باشند و لابه لاي خوابشان گاهي بيماري را هم ويزيت کنند و تا پزشک محترم از خواب بيدار بشوند نيم ساعت تا يک ساعت طول ميکشد تا به حال بيمار اعم از اورژانسي و غير اورژانسي برسند و اصلا مگر کسي که نصفه شب بيمارش را به بيمارستان ميبرد براي سرگرمي ميبرد؟ نميدانند که واقعا طاقت مريض به پايان رسيده و درد امانش را بريده که به آنجا پناه ميبرد؟
ديروز که شنبه باشد به بيمارستان رفتيم البته قبلش به 115 زنگ زديم که به دادما برسد ولي انگار اورژانس نقش اژانس را بازي ميکند، نه فشاري گرفت و نه به حرفهاي ما توجه کرد و اينقدر هم عصباني بودند که با اوقات تلخي جواب ما را ميدانند و با عصبانيت از ما خواستند که مادرم را به داخل ماشين ببريم و بعد از آن بدون توجه به اينکه بيمار وضعيت مناسبي ندارد چنان با عجله و بياحتياط مسير خانهي ما تا بيمارستان را طي کردند که داد مادرم چند بار بلند شد و من به سختي مادرم را بغل کرده بودم که از تخت نيفتد.
وقتي به بيمارستان رسيديم کسي انگار نبود و با اينکه بيماران زيادي در انتظار بودند دکتر مشغول حرف زدن با کساني بود که در اتاقش بودند و انگار نه انگار بيمار اورژانسي رسيده است و بايد به او برسند.ما خودمان رفتيم برانکارد آورديم و مادر را روي آن خوابانديم.بعد از 5 دقيقه منشي دکتر آمد و گفت به خانم بگوييد بيايد پايين تا دکتر ببيند و به پدرم گفت شما برو صندوق فيش بگير و تا وقتي فيش را نپرداختيم دکتر مادرم را نديد و بعد از آن گفت بيمار سنگ کليه دارد بايد راه برود چرا خوابيده است؟
گفتم آقا جان يک هفته است که ما نميدانيم بيماري مادرم چيست و اين همه آزمايش و دکتر هم جوابي پيدا نکرده است شما روي چه حسابي ميگويي کليهاش ناراحت است؟گفت پزشک اورژانس اينجا نوشته است.گفتم خيلي جالب است ايشان حتي معاينه هم نکرد آن وقت از کجا ميدانند که مريض ما کليهاش ناراحت است؟
بعد از نگاه کردن به جواب آزمايشهاي قبلي و چيزهاي ديگر گفت برايش پتدين که از خانوادهي مرفين است تجويز کردم که بزند خوب ميشود.گفتم آقاي دکتر اين براي دو ساعت است بعدش چي؟چرا بستري نميکنيد که تحت نظر باشد ؟گفت که من اجازه بستري ندارم.بايد ببريد دکتر خودش دستور بستري بدهد.دوباره فيش و اين حرفها مثل شب قبلش که آمده بوديم تکرار شد و باز هم جالب است که همان آمپول با همان دوز تجويزي تزريق شد اما ديشبش ما 1100 براي آمپول داديم و يک روز بعد 2400 تومان از ما گرفتند.
در همين حال و احوال بوديم که در اتاق کناري ما بيماري ايست قلبي کرد و انترنها داشتند با شوک و ماساژ به او ميرسيدند.چيزي که خيلي ناراحتم کرد اين بود که دو نفري که داشتند تنفس مصنوعي ميدادند و مشغول احياي مريض بودند با همديگر حرف ميزدند و ميخنديدند.خيلي ناراحت کننده بود وخيلي از آن آدمها بدم آمد.هرچقدر هم که اين صحنهها عادي و تکراري باشد باز جان يک انسان در ميان است و اصلا درست نيست که اين قبيل مسايل با شوخي و خنده همراه باشد.
توي سالن انتظار هم عدهاي مشغول تماشاي بازي سپاهان و استقلال بودند و همين که سپاهان گل دومش را زد همزمان صداي جيغ و فرياد همراهان بيمار ايست قلبي و شادي تعدادي از جمعيت حاضر در سالن براي گل زدهي سپاهان بلند شد.چه تضادي و چقدر احمقانه که ديگران ارزشي براي ناراحتي مردم قايل نيستند.
همراهان بيمار فوت شده هم حسابي آنجا را شلوغ کرده بودند و در آن حال هم خب اصلا نميشود انتظار داشت که رعايت بيماران ديگر را بکنند.طفلک مادرم در حالت درد و خلسهي تزريق مرفين اشکهايش درآمده بود. وقتي کنارش بودم سرش را نوازش ميکردم. با صداي ترساني ميگفت من هم ميميرم ميدانم که همين جا ميميرم و من دلداريش ميدادم.واقعا وضعيت عجيب و بغرنجي پيش آمده بود و خيلي از اين وضعيت ناراحت بودم.بعد از نيم ساعت مادرم را برديم منزل و خدارا شکر با اينکه باز هم درد دارد و از درد زياد نميتواند بخوابد ولي کارش به جايي نرسيد که به بيمارستان ببريمش.اين هم از مزاياي وضعيت درماني ماست که همراهان بيمار آرزو ميکنند کارشان به دکتر و بيمارستان نرسد.