نوشتن از کسي که ديگر نيست خيلي سخت است و حالا بعد از سي و چند سال که برادرم نيست دلم برايش تنگ شده و دوست داشتم با هم باشيم.عکس بالا تصوير من و برادرم داريوش است که در سه سالگي از پيش ما رفت.نفر سمت راست عکس داريوش است که يکسال از من کوچکتر بود و سمت چپي من هستم که در اين عکس دوسالم بود.
هر دوي ما در يک روز عکس گرفتيم و پشت سر هم و افسوس ميخورم که چرا از ما دونفر با هم عکس نگرفتند.بيماري ناغافلي که او را از ما گرفت چيز چندان پيچيدهاي نبود که راه درمان نداشته باشد ولي خب بعضي چيزها را نميشود گفت.
نميدانم اگر بود چه حس و حالي به هم داشتيم يا چه کاره ميشد ولي چيزي که از مادرم شنيدهام تصوير احترام برانگيزي از او در ذهنم نقش بسته است.هميشه دوست داشتم يادش را زنده نگهدارم و جايي در گوشهي شعري يا داستاني نامش را به يادگار بنويسم ولي بغضي نهفته در گلو مانع اين کار ميشد.
حقش نبود که بميرد، نه، حقش نبود.بچه در آن سن و سال دراوج شيرينزباني است و چه کشيد مادرم از نبودنش.هنوزم که هنوز است، هر وقت با مادرم به صحبت مينشينم و ياد داريوش ميکنيم نم اشکي گوشهي چشمش مينشيند و بعد بغضش ميترکد، انگار تازه همين ديروز بود که تن بيجان داريوش را در بغل گرفته بود و ضجه ميزد.
چقدر بد است که کسي بينام و نشان بميرد و بدتر از آن، اينکه کسي حتي به يادش نباشد.هر از گاهي به تازهآباد رشت ميروم و به سنگ قبرها و عکس روي آنها نگاه ميکنم و هر وقت به گور کودکي ميرسم پايم شل ميشود . همانجا ميمانم و نگاه ميکنم.داريوش من نيست، ولي مرا به ياد او مياندازد.
دوست دارم باز هم بنويسم، از کودکيهامان که تصاوير گنگ و مبهمي به ياد دارم و حرفهايي که دوست داشتم برايش بگويم و خيلي چيزهاي ديگر .دلم برايت تنگ شده پسر،چشمانت را ميبوسم.