روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
تابحال رونوشتي در سايت ثبت نشده است.
در وبلاگ‌هاي ديگر:
ليست لينکها
آخرين لينکها
نان و شعر
شعر ِ بي واژه‌
شادي باقي از عكسهايش گفت
اين حرف ها از تو بعيد است سيد علي!
پنج قطعه آسان
گفتگوي استاد شجريان با سي ان ان
همينجوري
چگونه لبخند واقعي را از لبخند تصنعي تشخيص بدهيم؟!
جاودانه ..
تو چون درختي راه مي‌روي، تو چون رودي راه مي‌روي...
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
در انتظار شفا
دور دنيا با منصور ضابطيان
حرف هاي همسايه – 57
خيال کن...
زني با دوچرخه...
جستجو

فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
آخرين نوشته ها
شنبه - ۲۲ خرداد ۱۳۸۹

 نگاهي به مجموعه داستان " شفا در ميان ما نفس مي‌کشد"
 نوشته‌ي کيارنگ علايي

-------------------------------------

« شفا در ميان ما نفس مي‌کشد» عنوان مجموعه داستاني است از کيارنگ علايي که در سال 88 منتشر شده است و ناشر اين کتاب انتشارات هيلا است.کتاب مجموعه‌ي هشت داستان کوتاه است و نويسنده در اين داستانها کوشيده است فضاي روزمره‌ي زندگي انسانها را در قالب کلمات و تصاوير به يادماندني توصيف کند.

کيارنگ علايي يکي از عکاسان مطرح کشور است و در حوزه‌ي نقد عکس نيز صاحب نظر است.با توجه به اين دو مورد، با نويسنده‌اي طرف هستيم که خوب مي‌بيند و توانايي نشان دادن زواياي آشکار و پنهان زندگي را دارد و حالا مي‌خواهد مشاهدات خود را در قالب داستان به ما نشان دهد.

چيزي که با خواندن داستان‌ها متوجه مي‌شويم نگاه تصويري يا بهتر بگويم ديد سينمايي نويسنده به اشياء و تشخصي است که به اجسام و اشياء مي‌بخشد و به نوعي در بعضي از سطرها و پاراگراف‌ها بار تصويري متن بيشتر از بار کلامي آن است.در داستان « حول حالنا» که يکي از دوست‌داشتني‌ترين داستان‌هاي اين مجموعه است نويسنده با حس و حالي صميمي به شرح يک رو پيرزني مي‌پردازد که تنها زندگي مي‌کندو سالها در انتظار بيرون آمدن از اين تنهايي است.

او روزها و شبهاي زيادي به انتظار مي‌گذراند تا يک روز در هفته به ملاقات شخصي به نام رضا برود: کسي که همه‌ي فکر و ذکرش اوست.اما اين هفته گويا قرار است اتفاق خاصي بيفتد که پيرزن نيز اين را در‌مي‌يابد:« حتي صبح هم نتوانست حال پيرزن را سبک کند».پيرزني که آرام‌ و قرار ندارد و شبها اشياء خانه مثل بختک به نظر مي‌رسند و آرام و قرار را از او مي‌گيرند و مدام به جاي خالي رضا نگاه مي‌کند و فقط مي‌داند که رضا زير حکم است و نمي‌داند زير حکم بودن يعني چه و صبح روزي که به ملاقات مي‌رود با سربازي مواجه مي‌شود  که گريه‌اش را قورت مي‌دهد و وعده‌ي يک ساعت ديگر را براي ملاقات به او مي‌دهد و يک جفت چشم که در گرگ و ميش صبح نقش يک منجي و شفادهنده را براي او بازي مي‌کنند.

در همين داستان با توصيفاتي روبه‌رو مي‌شويم که بار تصويري فوق‌العاده‌اي دارند: « وقتي از روي پل هوايي گذشت تازه متوجه حياط پشت ساختمان قديمي شد که چند تکه رنگ توي آن حرکت مي‌کردند.ايستاد و تماشا کرد.قرمزهاي جگري آرام‌آرام طول حياط راه مي‌رفتند و به سبزها مي‌رسيدند، آن‌طرف‌تر چند زرد گوشه حياط حرکت مي‌کردند.پيرزن همان جا ايستاد و از تکه‌هاي رنگ چشم برنداشت تا کارگران کارگاه رنگرزي کلاف‌هاي نخ را از پشت‌شان گذاشتند روي زمين.»و باز در همين داستان و اين نمونه که نويسنده در قالب يک فلاش‌بک کوتاه ما را از گذشته و اتفاقي که در آن مي‌افتد آگاه مي‌کند و در عين حال معرفي کوتاهي از شخصيت رضا در اين داستان است و پيرزن و تنهايي‌اش را ملموس‌تر مي‌کند: «توي قابلمه آب ريخت.توي آب خودش را ديد بدون چين و چروک‌هاي صورتش.زن جواني شده بود توي آب،خنده‌اش گرفت.بعد لابلاي خنده، در يک عصر پاييزي آمدند و رضا را بردند...دست‌هاي پيرزن آن‌قدر داغ شد که آب به جوش آمد وزن جوان داخل آب را لابلاي قل‌قل‌زذن‌هاش پير کرد»

×××

در داستان دوم با عنوان « جوزک» نيز با نقش محوري زن رو‌به‌رو مي‌شويم.دختري به نام مليحه دارد عروس مي‌شود و قرار است به خانه‌ي داماد برده شود و مليحه در طول راه خاطرات خود را از پدر و خانواده و عاشق‌شدنش مرور مي‌کند.علايي در اين داستان نيز تاکيد خاصي بر اشياء، نور و اسامي دارد.معرفي هنرمندانه‌اش از اسم جوزک در ابتداي  داستان و تاکيد او بر اسامي تابلوهاي بين راه که مليحه از اين طريق به يادآوري اسم و خاطره‌اي مي‌رسد و اين داستان غم‌انگيز دختري است که با سني کم به خانه‌ي شوهر مي‌رود و اين همه براي مليحه گنگ و رازآميز است و چيزي است ميان باور و ناباوري و راه همچنان ادامه دارد و اين راه است که مسير سرنوشت را به دست مي‌گيرد و قصد ندارد آنها را به مقصد برساند: کوچه‌هاي چراغاني شده‌اي که به امام‌زاده منتهي مي‌شود و هيچ‌کدام آدرس خانه‌ي چراغاني شده‌ي داماد نيست و در پايان يکي از همين کوچه‌هاي نوراني منتهي به يک امامزاده مقصد پاياني آنها مي‌شود و داستان با احساس سبکي مليحه از تکه‌‌هاي پر از امن و پناه شهر تمام مي‌شود.

×××

« کاشي‌هاي زرد» داستان زوج ميان‌سالي است که با دوکودک خود يک زندگي کاملا معمولي دارند و از اتفاقهاي مهم زندگي‌شان کفش خريدن براي بچه‌هاست، رخوت و ملالي يک زندگي معمولي کاملا ملموس است و نويسنده خيلي ظريف در قالب چند ديالوگ کوتاه  دختر و پدر، اختلاف سليقه‌ي زن و شوهر را به ما نشان مي‌دهد: وقتي که دختر از مدلهاي مورد علاقه‌ي کفش‌اش از پدر سوال مي‌کند و نظر مي‌‌خواهد و ما پاسخهاي ذهني مادر را با جواب‌هاي عيني پدر مي‌خوانيم و به اين تفاوت سليقه پي مي‌‌بريم.مادري که به خاطر مصرف دارويي که کوررنگي موقت به همراه دارد بي‌حوصله است و کاشي‌هاي حمام را به رنگي مي‌بيند که دوست ندارد ولي در همان حال حواسش به جزييات ديگر هست.

اين دغدغه‌ي زندگي زناشويي در داستان « آپارتمان» هم ديده مي‌شود که البته به قوت « کاشي‌هاي زرد» نيست و کمي زياده‌گويي و حاشيه دارد و خيانت را در زندگي زناشويي نشان مي‌دهد.« شبيه هيچ چيز» ديگر داستان اين مجموعه است که در آن مردي محکوم به اعدام آخرين لحظات عمرش را با چيزي ميان هذيان و رويا و يادآوري مي‌گذراند و در اين فاصله پدرش، خودش و کودکي‌‌اش را مي‌بيند و تقريبا فضايي غير ملموس دارد و مي‌توانست خيلي بهتر از اين باشد.

« واکسن ب.ث.ژ» نيز در رديف همان داستانهاي « آپارتمان» و « کاشي‌هاي زرد » است و در آن با دل‌نگراني‌ها و وسواس‌هاي زن خانه‌داري مواجه مي‌شويم که يک زندگي معمولي دارد.يک بچه و شوهري کارمند که علايي با کلماتي ساده به توصيف اين خانواده مي‌پردازد که چندان هيجاني در مخاطب  به وجود نمي‌آورد ولي او را کنجکاو مي‌کند که تا آخر داستان را بخواند.

علايي در اين مجموعه آنجا که به درونيات و دنياي ذهني آدم‌هاي قصه‌اش مي‌پردازد موفق‌تر عمل مي‌کند.دغدغه‌ها و دل‌نگراني‌ها، هوس‌ها و آرزوها همه ملموس و باورپذير است و کلمات در خدمت پيشبرد داستان پشت سرهم ساده و روان چيده‌ مي‌شوند و خواننده را به همراه دارد.

اين فضاي ملموس به اعتقاد من در دو داستان آخر اين مجموعه نقش پررنگ‌تري دارند و علايي تصاويري خلق مي‌کند که مي‌تواند براي هميشه در ذهن ته‌نشين شود.« شفا با اندامي خيس» و «شفا» از جمله داستانهاي دوست داشتني اين مجموعه هستند که کلمات آرام آرام اثر مي‌کنند و بر دل مي‌نشينند و ما را شريک غم و شادي شخصيت‌ها مي‌کنند. در داستان «شفا» حس شاعرانه‌ي نويسنده با خلق تصاويري به يادماندني ستودني است.مثل اين جملات:«دستمال را خيس مي‌کنم و چند بار بر لب‌هاش مي‌کشم؛ انگار که طول بزرگراهي مقدس را هي مي‌روم و بر‌مي‌گردم.لبخندي مي‌زند.تکه‌اي از شادماني‌اش مي‌چسبد به زردي دستمال». اين نوع بيان و روايت بي‌اختيار مرا- بي‌آنکه قصد مقايسه داشته باشم- به ياد نجدي مي‌اندازد.کيارنگ علايي با اين مجموعه نشان داد که در داستان هم حرفهايي براي گفتن دارد.



تعداد مشاهده: ۳۰۶۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=299
يک‌شنبه - ۱۶ خرداد ۱۳۸۹



کتاب "مارک و پلو" مجموعه‌اي از سفرنامه‌ها و عکس‌هاي منصور ضابطيان است که اخيرا منتشر شده است. اين کتاب 176 صفحه‌اي را نشر مثلث منتشرکرده و 4000تومان قيمت دارد. طراح گرافيک کتاب فرشاد رستمي است و ويرايش آن را هم ليلا هدايت‌پور انجام داده است و ماجراي کتاب اما، حکايت سير و سفر مارکوپولوي ايراني است که از قضا خوب مي‌بيند و خوب مي‌نويسد و لحن صميمي‌اش آدم را سر ذوق مي‌آورد.

ضابطيان در مقدمه‌ي کتابش به چگونگي و چرايي اين سفرها اشاره مي‌کند و مي‌نويسد: "سفر جدا از جنبه‌هاي تفريحي و سرگرم کننده‌اش (که متاسفانه هميشه چنين نگاهي به آن شده است) داراي يک سويه‌ي مهم فرهنگي است. آشنايي با سرزمين‌هاي ديگر، آدم را از چارچوب دگم فکري‌اش خارج مي‌کند. او را به اين نتيجه مي‌رساند که همه‌ي دنيا همين چارديواري محصور اطرافش نيست و تازه مي‌فهمد که در گستره‌ي اين جهان چقدر ناچيز است و دنيا چقدر شوخي‌تر از آن چيزي است که خيال مي‌کرده."

 فرانسه

پس از اين مقدمه به همراه ضابطيان به فرانسه مي‌رويم و گزارش او را از اين سفر مي‌خوانيم: "کشوري که به درستي آن را پايتخت فرهنگي اروپا مي‌نامند و مرکزش پاريس در کانون اين توجه قرار دارد. شهري که بيشتر شبيه يک موزه‌ي دائمي و يک نمايشگاه هميشگي است. با همه‌ي سياهي‌هاي پنهان در گوشه و کنارش که تلخي تضاد اجتماعي در جهان مدرن امروز را بيش از پيش به رخ مي‌کشد."

وقتي اين کتاب را مي‌خواندم ته ذهنم مدام آن را با هنر سير و سفر آلن دوباتن مقايسه مي‌کردم و مي‌خواستم ببينم تفاوت نگاه دو آدم از دو فرهنگ مختلف چه اندازه است و با اين که کتاب دوباتن را دوست داشتم، صميميت نگاه ضابطيان برايم جالب‌تر و جذاب‌تر بود.ضابطيان در اين کتاب خاطرات جالبي را نقل مي‌کند و اطلاعات خوبي هم به ما مي‌دهد. تفاوت فرهنگ‌ها را با مثال‌هاي ملموس به ما نشان مي‌دهد طوري که در ذهن مي‌نشيند و نکته‌ي جالب ديگر در نقل اين خاطرات چاشني طنز آن است.

در همين گزارش سفر فرانسه‌اش وقتي قرار است با يک دوست کلمبيايي به خانه‌ي هشت متري‌اش برود مي‌نويسد: "آن قدر مي‌رويم تا به يک آپارتمان قديمي مي‌رسيم که فکر مي‌کنم مقري براي پنهان شدن پارتيزان‌ها بوده. آپارتمان آسانسور ندارد. مي‌پرسم: "خانه‌ات طبقه‌ي چندم است؟" مي‌گويد: "زيرشيرواني" و بالا را نشان مي‌دهد.خداي من! بايد هفت طبقه را بالا برويم، آن هم پاورچين پاورچين در ساعت نزديک به سه نصفه شب. چاره‌ي ديگري هم هست؟ طبيعتا نه." ادامه‌ي ماجرا را در کتاب دنبال کنيد.

ديدار از يک کارناوال شادي و حکايت کتاب خواندن مردم پاريس و ترفند دزدي از کتابفروشي‌‌هاي پاريس و بي‌اثر کردن اين حقه توسط فرانسوي‌ها و حکايت دزدي دوران دانشجويي در بين قشرهاي مختلف مردم دنيا و ديدار از موزه‌ي  لوور پاريس از ديگر بخش‌هاي سفر به پاريس است. در بخش بازديد از موزه لوور مي‌خوانيم: "دردناک است که آدم از دزديده شدن دارايي‌اش خوشحال شود، اما يک لحظه‌ مي‌گويم اگر اينها همچنان پيش ما بود، آيا تا اين حد مراقبش بوديم. و آيا مردم جهان مي‌توانستند از اين گنجينه استفاده کنند؟ حالا باز وضع ايران خوب است. در سالن مربوط به مصر باستان فکر مي‌کنم فرانسوي‌ها فقط اهرام ثلاثه را نتوانسته‌اند به اينجا منتقل کنند. در زيرزميني که مربوط به مصر است، احساس مي‌کنيد همين الان فرعون آخميتوس سر و کله‌اش پيدا مي‌شود و يقه‌تان را مي‌گيرد."بخش آخر سفر فرانسه گزارش دوم نويسنده به پاريس است که شرح ديدار او با مهرانه قائمي و خانواده‌اش است. يک بيمار تنفسي که با ياري مردم و به همت مجله‌ي چلچراغ براي درمان به فرانسه اعزام شد.

 اسپانيا

"چند روز در يک دنياي کوچک، عنوان گزارش سفر نويسنده به کشوري است به نام اسپانيا: "اسپانيا ترکيبي است از زيبايي، مهرباني، صراحت، معماري و ..." نويسنده در اين بخش به تجربياتش براي پيدا کردن هتل ارزان قيمت در اسپانيا و چگونگي برخورد با آدمهاي فرهنگهاي مختلف مي‌پردازد و صفحات بعدي کتاب وقتي به يك جفت دمپايي ابري نياز دارد که در کنار ساحل بپوشد و در ضمن نمي‌خواهد پول زيادي هم بابت اين قضيه بپردازد به کيوسکي مي‌رسد که در آن روزنامه و مجله مي‌فروشند. روزنامه‌ها و مجله‌هايي که همراه هر شماره هدايايي هم دارند. و يکي از اين‌ها دو جفت دمپايي ابري دارد و جالب است که نويسنده ديگر در اين زمينه حرفه‌اي مي‌شود و مجلاتي را کشف مي‌کند که به عنوان هديه کوله پشتي و ساعت مچي و دي وي دي رايگان هم مي‌دهند. در اين بخش مي‌خوانيم: "سنت هديه دادن همراه نشريات در اروپا و به خصوص اسپانيا سنتي رايج است. صرفنظر از جنبه‌هاي تبليغاتي که اين کار براي خود نشريه دارد و جدا از معرفي محصولي که از اين طريق عرضه مي‌شود،بايد دانست که بسياري از کارخانجات و موسسات در اروپا، چه بر اساس قوانين دولتي و چه بر اساس يک رفتار اجتماعي، درصدي از درآمد ساليانه‌ي خود را بايد به امور فرهنگي اختصاص دهند و اين نوع کارها در همين راستا ارزيابي مي‌شود تا به گسترش فرهنگ مطالعه کمک کرده باشد..."

 

لبنان

بعد از اسپانيا به سراغ لبنان مي‌رويم که ضابطيان در تابستان 82 به آن جا رفته است. "دريا، کبا‌ب‌هاي بي‌نظير، فتوش، موسيقي....صلح. سرزميني مثال زدني و سربرآورده ازخاکستر جنگ‌هاي طولاني. لبناني‌ها دوباره سرزمين‌شان را ساخته‌اند. لبخند مي‌زنند و آواز مي‌خوانند. در چنين شرايطي لبنان را تجربه کردم. چه مي‌دانستم سال‌هايي نمي‌گذرد که آتش جنگ با همسايه‌ي جنوبي دوباره شعله مي‌کشد و اختلافات داخلي دامنه مي‌يابد تا جايي که فکرش را هم نمي‌شد کرد... گزارش ديگري نيز در اين بخش به بازديد از روزنامه‌ي السفير مي‌پردازد. اين دو گزارش به لبنان پيش از جنگ مي‌پردازد، وقتي دل‌هامان شاد بود و عشق را ستايش مي‌کرد."

نويسنده در اين بخش مدخلي با عنوان بشقاب‌هاي روي ديوار دارد و مي‌نويسد: "پشت بام‌هاي همه‌ي خانه‌ها پر است از ديش‌ها و آنتن‌هاي ماهواره‌اي که آفتاب گرم دمشق را باز مي‌تابانند. از وجود اين همه آنتن تعجب مي‌کنم و با خودم مي‌گويم حتما اين تهاجم فرهنگي باعث بروز معضلات فرهنگي زيادي بين جوانان سوري مي‌شود. اما ورق زدن روزنامه‌هاي محلي و صحبت با مردم عادي، خلاف اين مساله را ثابت مي‌کند. کاش مسوولان فرهنگي کشور با من همسفر بودند!"

چون نويسنده براي رفتن به لبنان از طريق سوريه اقدام کرده پس طبيعي است که از ديده‌هاي خود در لب مرز سوريه بنويسد مخصوصا در مدخل رشوه در دو سوي مرز به رفتار مرزبانان در کشور اشاره‌هاي جالبي دارد. در بخش جونيه: الهيه در نمک آبرود مي‌نويسد: "در لبنان جاده معناي خاصي ندارد" تمام حاشيه‌ي درياي مديترانه تشکيل شده از شهرهاي چسبيده به هم و آدم اصلا احساس نمي‌کند از يک شهر وارد شهر ديگري شده است. همه جا سرسبز و مرتب و پر از بيلبوردهاي تبليغاتي. شهري که من در آن اقامت مي‌کنم، جايي است نزديک بيروت. جايي سرسبز و خوش آب و هوا. اگر مي‌خواهيد بدانيد آنجا چه شکلي است، بايد گفت اگر منطقه‌ي الهيه‌ي تهران را ببريد در نمک‌آبرود و ساحل هتل‌هايش را هم به آن نزديک کنيد و فرهنگ فرانسوي را هم تزريق کنيد ميان مردمش، مي شود جونيه‌ي لبنان."

اين توصيف را که خواندم ياد مازندران و شهرهاي به هم چسبيده‌اش افتادم هر چند در گيلان هم همينطور است و کلا اگر از رشت به طرف چالوس برويد اين قدر فاصله‌ي شهرها از هم کم است که احساس خستگي نمي‌کنيد و تا اين يکي تمام نشده به شهر ديگري مي‌رسيم. البته بدون معماري مدرن و اکثرا با بافت سنتي. که اين موضوع در مازندران صدق نمي‌کند و بافت خانه‌ها و ويلاها شيک و مدرن است و اکثرا محصول تهراني‌هايي است که در شمال سرمايه‌گذاري کرده‌اند و ملک خريده‌اند و معماري آن تلفيقي است از فضاي شرقي و غربي و اکثرا هم نماي زيبايي دارند.

ضابطيان در مورد لبنان مي‌نويسد: "در لبنان آدم احساس امنيت مي‌کند. هيچ وقت نگران اين نيست که مبادا کسي جيبش را بزند. مبادا کسي سرش کلاه بگذارد. مبادا کسي بقيه‌ي پولش را پس ندهد و ... يک نوع درستکاري در رفتار همه‌ي آنها به چشم مي‌خورد که آدم را شيفته‌ي خود مي‌کند."

بيروت شرقي و غربي چه ويژگي‌هايي دارند واتفاقات بامزه در سفر به لبنان و سلاطين آينده لبنان و بازديد از دفتر روزنامه السفير در لبنان از جمله موضوعاتي است که نويسنده به آن مي‌پردازد.

 هندوستان

بعد از لبنان به همراه نويسنده به هندوستان مي‌رويم "جايي شبيه خودش" ضابطيان مي‌نويسد: "نوشتن درباره‌ي هند به شدت ساده و به شدت دشوار است. ساده است چون آدم آن قدر چيزهاي شگفت انگيز مي‌بيند که به راحتي مي‌تواند هزاران کلمه درباره آن بنويسد و سخت است، چون درک فلسفه‌ي زندگي در آنجا و نوع نگاه مردم به جهان هستي براي ما که با نگرش ديگري رشد کرده و بزرگ شده‌ايم، کار آساني به نظر نمي‌رسد."

فيل سواري و فيل سوارها و گدايان هندي و ريشکا سواري از جمله مواردي است که نويسنده درباره‌ي آنها مي‌نويسد. ريشکاها سه چرخه‌‌‌هايي هستند که مي‌توانند يکي دو نفر را به عنوان مسافر از نقطه‌اي به نقطه‌اي ديگر ببرند.معماري هند و نکاتي درباره‌ي يکي از اين معمارها به نام اکبرشاه، آشنايي با تاج محل، کنار آب‌هاي هند، ديدار از موزه‌ي گاندي و آدم‌هاي ديگر از بخش‌هاي ديگري است که ضابطيان درباره‌شان مي‌نويسد.

 ايتاليا

بعد از هند با ضابطيان به ايتاليا و از آن جا به اتريش مي‌رويم. او در مدخل ابتدايي اين بخش مي‌نويسد: "آدم‌ها را مي‌توان به دو دسته تقسيم بندي کرد،آنهايي که ايتاليا را ديده‌اند و آنهايي که ايتاليا را نديده‌اند. اگر کسي ناگزير به انتخاب تنها يک نقطه از دنيا براي سفر باشد و ايتاليا را انتخاب کند، مسلما ضرر نکرده است."شهر رم با همه‌ي اسقف‌ها، مثل خواب سالوادور دالي، ستاره‌ها آخر صف، شهر ونيز چه تماشايي بود، سفره شام پر از نان و غزل، زبون مادري مونه، هيچ کجا عزيزتر از وطن نبود، از جمله مواردي است که درباره‌ي ايتاليا و  اتريش و شرح بازديدش از اين کشورها مي‌نويسد.

 ارمنستان

خب آماده باشيد که از اروپا بگذريم و به اين نزديکي‌ها بياييم، بله "ارمنستان، سرخوشي‌هاي کارگراني که مشغول کارند."ضابطيان درباره‌ي ارمنستان مي‌نويسد: "رفتن به کشورهايي  چون ارمنستان از يک زاويه براي ما ايراني‌ها لذت بخش است. در ارمنستان نيازي نيست تا مثل زماني که در اروپا يا آمريکاهستيد، مرتب نگران هزينه‌ها باشيد. هزينه‌هاي سفر به جايي چون ارمنستان اگر از هزينه‌ي يک سفر داخلي در ايران کمتر نباشد، دست کم بيشتر نيست. سفر به ارمنستان پس از چند سفر‌ پي در پي به فرانسه و سوييس و ايتاليا و چند کشور ديگر اروپايي، تجربه‌اي ناب و دلپذير بود. حضور در سرزميني به شدت فقير که آدم‌هايش خوشحال به نظر مي‌رسند."کارگران مشغول کارند، جعبه پيتزا، دکتر دي وي دي، آقاي رييس جمهور، از جمله مدخل‌هايي است که ضابطيان درباره‌ي ارمنستان مي‌نويسد.

 

كره جنوبي

يادتان باشد کوله پشتي‌تان آماده باشد، چرا که ضابطيان هميشه آماده‌‌ي سفر است و شما را به مکان‌هاي شگفت انگيز مي‌برد و اين بار انتخاب او کشور کره جنوبي است: همان جايي که يانگوم زندگي مي‌کند. گمشده در پنج و نيم، خاطرات سفر به کره جنوبي است. "همه چيز از يک تلفن غيرمنتظره و ناشناس شروع شد. قرار شده بود يک گروه مستندساز از شبکه‌ي دوم تلويزيون براي تهيه‌ي گفت و گويي با ستارگان مجموعه‌ي تلويزيوني پرطرفدار "جواهري در قصر" به کره‌ي جنوبي بروند و من انتخاب آنها بودم براي انجام اين گفت و گو. کره‌ي جنوبي از آن کشورهايي است که آدم بدون داشتن دليل قانع کننده به آنجا سفر نمي‌کند. دوري راه، گراني سرسام آور، سختي صدور ويزا و ... در جدول اولويت‌هاي سفر - چه براي ايراني‌ها و چه حتي براي اروپايي‌ها و آمريکايي‌ها - کره جنوبي را به رده‌ي آخر مي‌کشاند.

 ايالات متحده آمريكا

بعد از کره‌ي جنوبي به آمريکا مي‌رويم. "سرزمين نهايت‌ها. نهايت فقر و ثروت". واشنگتن، درخواست مرخصي براي سياست‌مداران، لس‌آنجلس، از هاليوود تا حلوا ارده، نيومکزيکو و نيويورک، سرخ پوست خوب، سرخ پوست زنده از جمله  مدخل‌هاي سفر به آمريکاي منصور ضابطيان است که خيلي هم پر و پيمان است و ضابطيان حسابي ديده و نوشته است.

"اطراف کاخ سفيد مهم‌ترين محل براي اجراي نمايش دموکراسي آمريکايي است. دولتي که در چند دهه‌ي گذشته از ديکتاتورترين رهبران جهان حمايت کرده، در کشور خود اجازه مي‌دهد بدترين توهين‌ها به رييس جمهور در مقابل خانه‌ي او صورت گيرد. درست روبه روي در اصلي کاخ، پيرمردي چادر زده و زندگي مي‌کند. وقتي او در سال 1982 تصميم به اين کار گرفت، جوان و سرحال بود و حالا ريش‌هاي خاکستري بلندي دارد که دود توتون بعضي قسمت‌هايش را زرد کرده است. اعتراض او به جنگ است و اطرافش پر است از شعارهاي صلح طلبانه. از او مي‌پرسم که هيچ وقت شده پليس يا ماموران کاخ سفيد مزاحم او شوند و او پاسخ منفي مي‌دهد."

در جايي ديگر درباره‌ي بورلي هيلز مي‌نويسد: "منطقه‌ي بورلي هيلز اعياني‌ترين منطقه‌ي لس آنجلس است. خانه‌هاي هيلز در هيچ جاي ديگر دنيا پيدا نمي‌شود. در لس آنجلس وقتي يک نفر مي‌گويد ساکن بورلي هيلز است، همه دست و پاي‌شان را جمع مي‌کنند. خيابان‌هاي منطقه پر است از کروکي‌هاي آخرين مدل و گوشه‌ي خيلي از باغ‌ها، يک ليموزين جا خوش کرده. بسياري از خانه‌هاي اين منطقه، متعلق به ايرانياني است که سال‌ها پيش (و معمولا خيلي پيشتر از انقلاب) به آمريکا مهاجرت کرده‌اند. شهردار منطقه‌ي بورلي هيلز هم يک آقاي ايراني است. بعضي از خانه‌هاي بورلي هيلز خود به تنهايي يک شهرکند..."

ضابطيان در گزارش سفر به آمريکا با نگاه جستجوگر و کنجکاوش به جاهايي سرک مي‌کشد و جزيياتي را بيرون مي‌کشد که ديدن و دانستن آنها براي‌مان جالب است. از رستوران‌ها و خيابانها تا موزه‌ها و فروشگاه‌ها و آگهي‌هاي تبليغاتي ايرانياني که آنجا به کار مشغولند و آدم‌ها و آدم‌ها. خواندن کتاب "مارک و پلو" با لذت ديدن و شنيدن همراه است. لذتي که يک آدم دنيا ديده خوب بلد است تعريف کند. کسي که خوب مي‌بيند و خوب مي‌نويسد. کتابي که از خواندنش پشيمان نمي‌شويد.



تعداد مشاهده: ۲۴۲۸
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=298
دوشنبه - ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

پرسيده بوديد آيا همه شاعرند و اين چگونه است که در کشور ما همه شعر مي‌گويند؟چون دو روز است پريشان و مضطرب هستم، مختصر جواب مي‌دهم.براي شما به يک مثل کوچک اکتفا مي‌کنم.در خانه‌يي که بچه زياد است و بنا هم کار مي‌کند، ابزار دست بنا به دست بچه‌هاست.در عالم هنر، در هر رشته‌ي آن، همين را مي‌بينيد.اين است که در بيشتر خانواده‌هاي اشرافي يک پيانو در گوشه‌ي اتاق معطل است.بيشتر جوان‌ها ويولون مي‌زنند و آدميزادي نيست که نخواند.اما نه همه کس پيانيست است و نه همه کس ويولون‌زن.بلکه ابزار کار شاعر را و پيانيست و ويولون‌زن و خواننده را به دست دارند.در کار اولي اين ابزار عبارت از توانايي در تنظيم کلمات است که در زبان ما کاري آسان‌تر از اين نمي‌شود.مثل اينکه اين کار مادرزادي آنها است.من فقط يک نکته را در اين خصوص اضافه مي‌کنم: بچه‌هاي خودخواه و سرتق و بسيار چشم دريده‌يي هستند که ممکن نيست سال‌هاي سال به ناداني و خامي خود پي ببرند.

 نيما‌يوشيج

 --- 

اين شعر نيما را هم با صداي سهيل نفيسي گوش کنيد.



تعداد مشاهده: ۲۰۷۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=297
يک‌شنبه - ۹ خرداد ۱۳۸۹

خيال و موسيقي . دو مقوله‌ي جدا که مکمل هم شده‌اند و احساس لذت را  در ما زنده مي‌کنند. بدون هيچ توضيحي از شما مي‌خواهم که به اين ترانه‌ي جان لنون گوش کنيد و در لذت خيال او شريک شويد...Imagine .


تعداد مشاهده: ۱۲۷۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=296
شنبه - ۸ خرداد ۱۳۸۹

زني با دوچرخه هر شب از خوابهايم عبور مي‌کند

با لباسي قرمز و آوازي بنفش

و مرا به دريا مي‌برد

تا ماهيان بنفش، زير پاي ما برقصند


من با جيبي پر از رويا از خواب بيدار مي‌شوم

و به زني که با دوچرخه از کوچه عبور مي‌کند

سلام مي‌کنم.

تعداد مشاهده: ۷۵۹
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=295
ليست آخرين نوشته ها
- Remember that night
- كاش پشت اين درها تو بودي
- نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان
- روح لطيف ديوار
- بي‌عنوان
- قهوه‌خانه
- فرسوده‌ها
- خانه‌ي دوست
- وقتي پروست با کيارستمي چاي مي‌نوشد، منتشر شد
- داس‌فروشي - بازار بزرگ رشت
- راه درازي در پيش داريم
- آگاه شدن از هرلحظه حق شماست
- کتاب‌هايي که دوست دارم
- خارش
- از ما عبور مي‌کند
- محبوب‌ترين کتاب داستاني وبلاگ‌نويسان ايران
- انتظار
- پنجره‌ها
- سد خاكي در سقالكسار
- پنجره - ماسوله
- عصر جمعه
- نيم‌رخ فرامرز پيلارام
- گردنه حيران،گيلان
- غروب آفتاب در طالب‌آباد انزلي
- خانم‌هاي ايراني در آينه‌ي تاريخ
- قورباغه‌اي که براي جفتش آواز مي‌خواند
- پنجره
- چشم‌
- سايه روشن
- دست‌ها
- جمعه‌ي باراني‌ي رشت
- دريايي
- آمدي كه بماني
- بهار،حضور توست،بودن توست
- ديوار بلند تنهايي
لينک دوستان

امکانات
ليست لينک دوستان
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۹۲۲۸۱ صفحه
مشاهده امروز: ۴۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
پنج‌شنبه - ۱۰ آذر ۱۳۹۰
تعداد: ۵۰۶۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۱ شهريور ۱۳۸۸
تعداد: ۱۳۶ نفر
نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
درباره ما
خروجي هاي اطلاعات
تبليغات
مغز مادرم

مجموعه شعر مغز مادرم/ نشر اکنون/ تهران/ ۱۳۸۰

مراجعه به: