







وقتي کسي ميميرد ظاهرا فراموش ميشود اما چيزهايي هستند که او را به يادمان ميآورد خاطرات و حرفها و عکسها و اين آخري از آن دسته چيزهايي است که هميشه به يادمان خواهد ماند.مدتي است که هر از گاهي به گورستان شهرمان مي روم و لابهلاي سنگ قبرها قدم ميزنم و باعکسها و نوشتههاي روي سنگ قبرها مشغول ميشوم و گاهي عکسي هم ميگيرم.قصد دارم يک مجموعه از اين عکسها را براي نمايشگاهي آماده کنم حالا کي معلوم نيست ولي چيزي که فکر مرا درگير کرده است سهلانگاري و عدم مراقبت از اين امانتهاي سپرده به زمين است.به عکسها که نگاه ميکردم اکثرا پوسيده و دفرمه شده بودند و آرامگاههاي خانوادگي هم کمتر از عکسها صدمه نديده بودند.اين عکسها را در تازهآباد رشت گرفتم.رشت دو گورستان دارد که همين تازهآباد اولين مکان به خاکسپاري مردگان است و ديگر ظرفيت چنداني ندارد ولي دومي که در بيرون از شهر است هنوز جا دارد و شکل و شمايل قشنگي هم دارد.نميدانم چرا بعضيها فکر ميکنند گورستان بايد منظرهاي زشت و کريه داشته باشد و آدم از اينکه به آنجا قدم ميگذارد بايد احساس ترس بکند.در يکي از همين قدمزدنهايام شعري نوشتم که بد نيست بعد از ديدن عکسها بخوانيد:
چه مهربان کنار هم خوابيده اند
مردان وزناني که نمي شناسم
چه شورها که نداشتند
و چه بسيار وقتها که به دنبال هم بودند
و حالا کنار هم خوابيده اند.
مهرباني در گورستان است
و ما زنده ها به هم اخم مي کنيم
زير يک آسمان نفس مي کشيم
راه مي رويم
و به يک ماه نگاه مي کنيم
آن وقت به هم سلام نمي کنيم .